تبليغاتX
شعر فردا -
از پشت این همه دیوار

صدایت را نمی شنوم

فقط با فشار انگشت هام حرف می زدم

در لابه لای انگشت هات که سردند حالا

 صدایت می کنم

گلفروش تو را می پیچد در مستطیلی شفاف

من جیغ می کشم

کنده می شوم از زمین که سهم تو بود

نمی شناسی ام

 با آنکه سالیان دور با چمدان های پر از لبخند می آمدی حوالی تنهایی ام

بی آنکه عکسی داشته باشی از کودکی ها

یا صدایم در دسترست باشد

پیرمرد عرقریزان هل می دهد گاری خالی را

پدرم نامم را فراموش کرده است

*طیبه نیکو

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 18:49 توسط طیبه نیکو| |