تبليغاتX
شعر فردا
شعر فردا
شعر های طیبه نیکو و شاعران امروز و فردا
نگارش در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط طیبه نیکو

پاييز

از كنارش مي گذرد لرزان

اما او زودتر تكانده است

برگ هاي كوچكش را

روي لختي تنه اش

كلمه هايي در هم فرو رفته است

دست هايش كه ميوه اي شگفت مي دهد

دلش خون است و گاه گاه

بغض چندين ساله اش مي تركد

شايد چاقوي زنگ زده اي در گلويش نشسته باشد

يا ريشه هاي نازكش

 رسيده اند به يك گور دسته جمعي در عراق

*طيبه نيكو

نگارش در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط طیبه نیکو
سلام.مدتی این مثنوی تاخیر شد اما...


من برگ هاي جواني ات را جارو مي زند

باد برف هاي نشسته بر روسري ام را

كلاغ ها كه زمستان را جار زدند

از تراش پيكرت

قاب عكسي خواهند ساخت

تاتصوير شكسته ي پيرزني را در آغوش بگيري

كه عصايي نبودي براي دست هاي لرزانش

*طیبه نیکو

نگارش در تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1387 توسط طیبه نیکو

سلام

 همانگونه که در نوشتار قبلی نیز گفتم چندی است عهده دار مسوولیت صفحه ی شعر و ادب روزنامه ی تحلیل روز هستم و در این راه همراهی صمیمانه ی دوستان ارجمند را طلبیده و منتظر همراهی سبز دوستان عزیز هستم.

راه های ارسال اثر

علاقه مندان می توانند آثار خویش را اعم از شعر-داستان-نقد و مقالات تئوریک را از طرق زیر برای این صفحه ارسال نمایند

۱-ارسال به نشانی الکترونیکی nikoo1358@gmail.com

۲- ارسال از طریق کامنت خصوصی روی همین وبلاگ با ذکر عنوان ( برای تحلیل روز)

ارسال پستی به یکی از نشانی های زیر:

۱- شیراز خیابان قصردشت-نبش خیابان عفیف آباد- طبقه چهارم ساختمان مدرسه کاراته آزادی- روزنامه تحلیل روز- صفحه ی شعر و داستان-طیبه نیکو

۲-- شیراز صندوق پستی ۱۳۳۴-۷۱۵۵۵

 □ □ □

و اما شعر . گاهی پیش می آید لابه لای برگ ها و دفتر های یادداشت چیزهایی می نویسی و بعد فراموششان می کنی. امروز یکی از این کارها را یافته ام که مدت ها بود فراموشش کرده بودم...

یوسف های زیادی گم شدند

در راه راه پیراهنت

می دانم زلیخای خوبی نبوده ام

گم کرده ام تو را

در سفالینه های کبودی

که دوبیتی می نوشد هرشب از قهوه ای چشم هات

گمت کرده ام در هراس گرگ آلود شب های مصر

کوچه پس کوچه های عرق کرده ی بی هندوی ابروهات

نفرین تمام پیرزنان جادو بر من

که من رگ دستانم را

                         زده ام

                                 اما این خون تمامی ندارد

انگار دامنم آه تمام مردگان این خاک را گرفته

که بوی ترنج می شنوم از گوشه گوشه ی خواب هام

حوالی پرتگاه این شعر

چاهی ست به نام گریه های گاه گاه زنی

 

 

نگارش در تاريخ شنبه پنجم مرداد 1387 توسط طیبه نیکو
 سلام دوستان عزیز!

 چندی است عهده دار مسوولیت دبیری صفحه ی شعر و داستان روزنامه ی ارجمند تحلیل روز هستم که در شیراز منتشر و در گستره ی جنوب کشور توزیع می شود.به عنوان نمونه می توانید در سایت روزنامه - که مطالب جذاب و خواندنی در حوزه های مختلف دارد- صفحه ی شعر و داستان را ببینید.

علاقه مندان می توانند آثار خویش را اعم از شعر-داستان-نقد و مقالات تئوریک را از طرق زیر برای این صفحه ارسال نمایند

ارسال به نشانی الکترونیکی nikoo1358@gmail.com

ارسال پستی به یکی از نشانی های زیر:

۱- شیراز خیابان قصردشت-نبش خیابان عفیف آباد- طبقه چهارم ساختمان مدرسه کاراته آزادی- روزنامه تحلیل روز- صفحه ی شعر و داستان-طیبه نیکو

۲-- شیراز صندوق پستی ۱۳۳۴-۷۱۵۵۵

****

 ۳ مرداد سالروز تولد علیرضا نسیمی است. علی جان تولدت مبارک.

 

سراغ آمدنت را از نسیم می گیرم و

سراغ چشم هات را از رگه های چراغ های قرمز

که انتهای خیابان را به من نمی رسانند

لبخندت را اس ام اس نمیکنی با گرمی دست هات؟

گریه کرده ای

درست شبیه وقتی که از مادر کنده می شود

روی خاک می افتد

و با سرآستین پنجم ابتدایی اش گونه هایش را...

پاک از یاد رفته اند قرمزی چشم هات

گفتم علی هم رفت و ما آدم نشدیم

تنها دلخوشی م به چند سطر مچاله

که سگدو می زنند

روی اعصاب خرد و خرابمان

سرم را برمی گردانم

علی روی صندلی عقب نشسته است

با آنکه می دانم این وقت شب

نه کتانی های پاره پوره ی من به انقلاب مب خورد

نه مسیر همیشگی او

سرم را برمی گردانم

علی نشسته است روبه روی هر پنجره ای که بسته می شود

ته همین سالن روبه رو

کجایی روزهای بی تلفن همراه

که صدایت همیشه در دسترس لحظه هایم بود

سلام جیب های پر از برف و بوران

احوال قوری چایی ما همیشه یخ زده است

گفتم علی هم رفت و ما آدم نشدیم

امروز پنجشنبه ی آخر سال است

علی آمده است کنار تنهایی همیشگی مان

سیاه ما پوشیده

ما هفت نفر بودیم

و او هفت گل سرخ روی قبر ما گذاشت

و کسی گفت که رفته است به انتهای هفته ها

به گورستان متروکه ی قلات

تا فاتحه ای بخواند برای من

جنازه ای که روی دست های خودم مانده ام.

* طیبه نیکو

نگارش در تاريخ سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 توسط طیبه نیکو
از پشت این همه دیوار

صدایت را نمی شنوم

فقط با فشار انگشت هام حرف می زدم

در لابه لای انگشت هات که سردند حالا

 صدایت می کنم

گلفروش تو را می پیچد در مستطیلی شفاف

من جیغ می کشم

کنده می شوم از زمین که سهم تو بود

نمی شناسی ام

 با آنکه سالیان دور با چمدان های پر از لبخند می آمدی حوالی تنهایی ام

بی آنکه عکسی داشته باشی از کودکی ها

یا صدایم در دسترست باشد

پیرمرد عرقریزان هل می دهد گاری خالی را

پدرم نامم را فراموش کرده است

*طیبه نیکو

نگارش در تاريخ شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 توسط طیبه نیکو

سلام. با شعری دیگر بهاری دیگر را آغاز می کنیم...

 

درست است كه از انگشت هام

ماهي مي ريزد و

از پلك هام ستاره

 باور كنيد اما

 نام كوچكم دريا نبوده و

سوسوي هيچ فانوسي

                 نسبتي ندارد با تاريكي ام

                                              آسمان

به كلاغ ها بگوييد

اينقدر به دامن توري ام نوك نزنند

از من تا شرجي

صدها قايق برنگشته و

هزاران آواز در گلوگاه فاصله انداخته

به ترك خوردگي دست هام نگاه كن

من بيشتر انار اتفاق

                    مي افتم

 

طیبه نیکو - زمستان۸۵*

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385 توسط طیبه نیکو

سلام دوستان .

۱. آخرین روزهای سال و ایام رحلت پیامبر اکرم "ص" و امام حسن مجتبا" ع" و امام رضا " ع " را سپری می کنیم که این ایام را تسلیت می گویم.

۲.امید دارم انشاالله امسال بهاری سراسر زیبایی و شادی را آغاز نماییم. ضمن تبریک بهار به همه ی شما امیدوارم هر روزتان نوروز باشد و نوروزتان سراسررنگ کامیاری و بختیاری بگیرد.

 

۳.و اما شعر تازه ...

 

 " گلوی خاموش اسماعیل "

 

 

از آینه بلند می شود

غمگین

      تمام قد

از آن سوی خاکریزها

اسماعیل نیامده تا

             گرما گرم انگشت هاش را

                      به خنکای حنابندان بسپارد

تا کناری زند چارقد پولکی اشک را

                از انتظار چشم هاش

باران می بارد

خون می بارد

زن می بارد

دستها و پاها ، حنجره ها

شب بود

مهتاب پشت در

اسماعیل را آورده بودند

با سوغاتی های جنگ

لب نداشت که

          بگوید

         بخندد

         ببوسد

آوازی بخواند حتی

        مین ها که به پا بوسش آمده بودند

یا دست که

       تکانش دهد

        بتکاند

      گلبرگ ها

       لای سوره ی مریم

       تا کنار زند از عطر آینه

       چارقد پولکی مهتاب

شب بود

مهتاب به پوتین ها که پا نداشتند

      حلقه ها که انگشت نداشتند

به پیراهن آستین بلند اسماعیل نگاه می کرد و

اسماعیل

اسماعیل باگلوی خاموشش

فقط نگاه می کند

دلم برای جبهه تنگ شده است را

               نگاه می کند

دوستت دارم را

موهایم را شانه کن را نگاه می کند

مهر را بر پیشانی ام بگذار

نامه هایم را بنویس

مرا به باغچه کوچک حیاط را

             نگاه می کند

موهایت که سفید

خطوط در هم شکسته چهره ات

مرا ببخش را

            نگاه می کند

اسماعیل

مهتاب را گریه می کند

مهتاب تمام شب را ......

 

* طیبه نیکو

نگارش در تاريخ جمعه سی و یکم شهریور 1385 توسط طیبه نیکو
سلام. کاری تازه از من بخوانید

به قهرمان آسمان های کودکی ام خلبان شهید عباس دوران

 

در من قدم می زنند خیابان های شیراز

بهانه های زیادی دست خواب هایم را گرفته اند

می بینمت هنوز از پشت بی سیم های خاردار

بوسه می چینی

تو هواپیمایی که از زمین کنده می شود

تو هواپیمایی که ابرها در انتظارت ...

من بادبادکی رها در باد

                        بادکی برگشته از خواب اقیانوس ها

سر به هرکجا می کوبم بالا نمی روم

                                        سطرها را

                                                  یکی

                                                    یکی

                                                      پایین تر

                                                           می افتم

تو خیابان کوچکی

             با تابلویی رنگ و رو رفته از زنگ ها

من کاش

       پلکان هواپیمایی که پوتین هات را...

                                                نفس نفس می زنم

 

پایین تر

عباس از مدرسه می آید

با کیف کوچکی پر از انفجار های بزرگ

تو خلبان می شوی و

من دوست دارید در آینده ...

                            چه کاره شده ام با این بلیت ها که روی دست هایم!

                                               مانده ام به خطوط مقدم دست هات

                                                               راهم نمی دهند چرا؟

 

به ستاره گفته ام

به جای این کفش ها برایم پاهای جدیدی بخرد

دیگر به آسمان نمی رساندم

قیژ و قیژ این ویلچر لعنتی

 

 

* طیبه نیکو

نگارش در تاريخ دوشنبه نهم مرداد 1385 توسط طیبه نیکو

سلام.با شعری تازه تا سرزمین زیتون و سنگ همراه هم باشیم

 

شریف !

وقتی سنگ ها دست هات را پیدا نکردند

بلند شو!

تکه تکه های تنم را بردار

پرتاب کن

ذره ذره های گم شده ام را

تا تاول های اطراف لب هام به شکل فریاد درآیند

تا تنم بوی زیتون زارهای سالیان دور بگیرد

*

شریف!

تانک ها که از کنار شقیقه ام می گذشتند

از لابه لای انگشت هام

عجیب بوی شقایق له شده می آمد

پرت پوتین ها که می شدم

یادت می آید

بر بلند ترین درخت زیتون

آشیانه مان را

من هنوز هم لالایی می خوانم

تخم های شکسته را

جوجه هایی که بلندای پروازشان فراتر از خاک ها نرفت

*

شریف!

به گرگ و میش چشم هام نگاه کن

فلسطین هم درست مثل من

زنی ست

با پاهای خون آلود

هزاران بار هم که بر خاک بیافتد

دوباره برمی خیزد

سنگریزه ها را از دامنم بردار.

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 توسط طیبه نیکو
سلام.

این شعر تکراری برای خودم هنوز تازگی دارد. امیدوارم برای شما هم داشته باشد...

لازم نکرده به بهانه ای حتا
دور دست دستهات را
عاشقانه تکانم دهی
تا دو دقیقه ی دیگر
کامیونی با خاطرات لاستیک هاش از جاده ای دور
له ام کند
آسفالت خونی خیابان
ومن که حالا مثل یک ماهی سیاه کوچولو
(ببخشید)
آسفالت خونی خیابان را در آغوش می گیری
حالا چه فرق می کند که در ذهن شاعری غروب شوم
ویا انتظار پسرکی پایان شود که هیچوقت عاشقش نشدم
مادرش نشدم
من خیلی پیشترها
توی حوض خانه ای قدیمی مرده بودم
تا اینکه نویسنده ای مرا زایید
ودر پایان قصه اش کشت
حالا چه فرق می کند
که دور دست دستهات رابی بهانه تکانم دهی
پشت چراغ قرمز
روی شیشه ی ماشین
دستمال میکشد شتکهای خون مرا

پسری که هیچوقت عاشقش نشدم

نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 توسط طیبه نیکو
سلام یاران . این فرصت را به شعری تازه از خودم اختصاص داده ام . با لحاظ این نکته که آنچه می خوانید نوشتار اول این متن است و قطعن در ویرایش های پس از این، متن تغییراتی خواهد داشت:

پرنده های سر بریده در بغلت

با کشتزارها

 که نیمی گندم کاشته و

 نیمی آتش

            کاشکی نبارد روزی

نه از سنگین کوه ها که بر شانه هات خفته اند و

نه ازلبالب دریاها که برلب هات

نه از مه آلودجنگل ها و

پسین خنکای بندر با آوازهای شرجی

من از رود رود دامنت می آیم

از اندوه ناگفته ات با باد

از سیاووشان خفته در خاک

سیاه پوشان گیسو پریشان

مشت مشت گره خورده با سیم خاردارها

 درآتش رقصان پروانه هات

باران اگر بودم

می گریستم ترک خوردگی کویری دست های  پیرمرد را

دستم می رسید اگر

می بافتم از گوش ماهی های خلیج

گردنبندی دخترک چوپان را

تمام خاکت را در آغوش می گیرم با دست هام

هراست مباد

تو در محاصره ی بوسه های منی

خوشه خوشه زرد هم که باشد تنم

                               وطنم

   تو همیشه سبز ایستاده ای مرا

 

  * طیبه نیکو

 

نگارش در تاريخ جمعه هجدهم فروردین 1385 توسط طیبه نیکو
سلام . نوروز امسال در کنار همه ی زیبایی های برای برخی هموطنانمان طعم تلخ آوار و سرما داشت . درست مثل دی ماه غمگنانه ی بم . همان وقت ها شعری برای بم نوشته بودم که این بار به احترام چشم های اشکبار مردم لرستان مجددن در وبلاگ قرارش می دهم . امید که آن دل ها قرار گیرد.

از دور دستها برايم دست تکان می دهی

سليمه

بوی خاک می دهد دستهاش

حنای خون بسته

دستهاش

می رقصند با شلال موهای خرمايی اش

نخلها

خرما ريزان دامن سليمه است

بم با غم با ماتم همنوا می شود

اينجا صدای زيادی از زير خاک می آيد

صدای زير

صدای بم

صدای شيون برادرانم

عروسکهای زخمی خواهرانم

به سليمه گفته بودم:

سی ش خانه ای می سازم از دل/ از بابونه/ از ريحان/سی ش گفته بودم/ ايرج برايمان می خواند/از شمعدانی ها و گلپونه ها/سی ش گفته بودم مرد خانه ات خواهم شد که نيست

سليمه اما دستهاش بوی خاک می دهد

ونامه های عاشقانه

لای کتاب جامعه شناسی اش خاک می خورد

نمی تونم غمت بردارم ازدل/ نمی تونم بسازم دور منزل

خبرنگارها آمدند و رفتند

داد زدم:

سليمه عروس بم بود و بابونه

عروس خاک نبود

کسی انگار صدايم را نميشنيد

پايم تا زانو در گل مانده

تا سينه

تا

سر بر زانوی سليمه می گذاشتم کاشکی

کسی صدايم را نمی شنود انگار

صدای بم زير آوارها شنيدن ندارد

...

...

...

راوی اين سال تلخ من بودم...

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 توسط طیبه نیکو

سلام.

 این متن از جمله کارهای اخیر من است که یک ماه پیش آن را نوشته ام ...

 

***

پرنده ی کوچکی که از دیار آدمک ها می آمد

گفته بود می آیی

من اما هنوز

روزهای بی تو را نفس می کشم

در آغوش می گیرم

صدای گام های نیامده ات را

صدای زنگوله ی بزغاله ها

              که از کنار دامنه ام هرگز نگذشتند

                                              آشفته کرده بود خواب هزار ساله ام را

من کوه بودم

سالیان دور

دلدادگان بسیاری

کتیبه های عاشقانه شان را بر پیشانی ام

                                      هنوز

                                        ضربه ی تبرهاشان را در شقیقه هایم حس می کنم

اینجا همیشه یک فصل دارد که نامش بهار نیست

من کوه بودم

گاه گاه ترک خوردگی دست پیرمردی

                                 سماجت خارها را

                                 اجساد پروانه ها را

                                 از تنم جدا می کرد و

                                 آوازهای غمگینی

                                 از لا به لای دندان های شکسته اش می شنوم هنوز

من کوه آواره ای بودم

در انتظار صدای پایی

تا بلرزد تنم در بی ریشگی خود

مثل درخت از دلهره ی بی برگی

مثل آسمان از ترس فروافتادن ستاره هاش

به باد گفته ام زنگوله ای برایم بیاورد

تا از وحشت ویرانی خود در امان نباشم

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیستم آذر 1384 توسط طیبه نیکو
سلام.میلاد مسعود حضرت علی بن موسی الرضا را تبریک می گویم:

 

 

شنیدن نامت از لب های او شنیدن دارد

نوشیدن جام از سقاخانه ای دور

از دست های " مهربان بگویم بهتر است "

پیرمرد خالی دست هاش را می پاشد

برای کفترانی که

سپید سپید پر می زنند

تا آنسوی تابستان ها

                    که مرا به تو می رساند 

                                        اتوبوسی که پیری جاده ها را خمیازه می کشد

دست هاش به دور ضریح تو طوافم می دهد

دست هاش در بازارچه ی اطراف حرمت

دست هام را می گیرد

پاک می کند اشک های کودکی که

- مهر بدم آقا ؟

- جانماز ببر !

تسبیح !

سوغات لبخندش

دندان های شکسته ای ست که نمایان می شود

 

امام رضا یعنی پارک

                       بستنی                

                            قطار     

                               صدای ناقاره

یعنی اتاق کوچکی در مسافرخانه ای قدیمی

چند سال بعد

کفتری از توی خواب من می پرد

کفتری

خواب من می پرد

و ستاره ها

            چکه

            چکه

            روی

             گنبد

            طلایی      

                  می

                  ری

                   زند

 

دست های پدر گم می شود

مثل همان روز که در صحن از عطرگلاب لبریزت

کفش هایم را گم کرده بودم

بعد زیارتنامه اش را می شنوم

نامه اش را می شنوم

را می شنوم

می شنوم

 

پدرم دیگر مرا به امام رضا نخواهد برد

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384 توسط طیبه نیکو
مرگ از قرار

پاره سنگی بود و

ما نمی دانستیم

                       "شاپور بنیاد"

سلام . حال که بیست و یک روز خورشید و ماه آمدند و رفتند و خاطره ی او در خاطر بی قرارمان مانده هیچ نمی توانم بنویسم جز دلتنگی و دلتنگی جز آه و افسوس. جز دریغ و درد. با این همه در این روزها همدلی دوستان قوت قلب خسته مان بود. سپاسگزارم از لطف همه ی عزیزانی که همراهی مان کردند. در این مجال نیز شعری از گذشته ها را بخوانید:

 

آنقدرها مرده ام که بيفتم از چشمهات

که له شوم زير قدمهات

آهسته آهسته که می آيی

بوی خاک باران خورده می آيد

تا دستهات

شانه هايم تکان می خورد

تا گر گرفته جنازه ام

زير بارش يکريز پروانه هات دفن می شدم

زنی کل می کشد روسری های سياه در باد را

دستهای به سمت آسمان بالا

که هنوز عاشق آوازهات

دريا را با من قدم می زنی؟

چهار گوشه ی سهم من امشب ماه ندارد

با کمان ابروهات وخيل زخمها که می زنی

فاتحه بر لب / داغ استکانها / وداغ بوسه هات بر دل

پيشانی نوشتم را بر اين سنگ حک کنيد

 

 

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384 توسط طیبه نیکو
 

سلام . خانه ی نو را با یک شعر تکراری آب و جارو می کنم .

فرصتی برای گريه نيست
شانه هايم را تکان دهيد
به يادم بياوريد اول بار که گريستم
انگار مادرم نيز
تمام برگهای باغچه را
از مژه می باريد
وسال ها بعد
پدرم از آن سوی گريه های مادر
به جای عروسک
اسب سپيدی برايم آورد
واین آغاز شاعر شدن دخترکی بود
که دیگر موهاش را دم اسبی نمی بندد
شانه هایم را تکان دهید
به یادم بیاورید نخستین زمین خوردنم را
که از خراش زانوم
ماهی قرمزی روی خاک افتاد
ومن دریا بودم
دریا
ازپس گریه های مادرم
واز دور دست سرزمینی که پدرم
چشم هایش را در آنجا گریست
شانه هایم را تکان دهید
به یاد می آورم
چشم های مردی
که از جمعه بازار های عشق آباد / با روسری ترکمنی
با تاجی از گل های سرخ
می آید که عاشقم کند
تا دلم بهانه ای شود زخمهای دو تارش را
شانه هایم را تکان دهید
من از خشونت خاک می ترسم
تنگ آبی روی جنازه ام بریزید
تا ماهی های غوطه ور در ولولای تنم
تشنه نمیرند

درباره وبلاگ

طيبه نيكو
شاعر،داستان نويس، روزنامه نگار
وكيل دادگستري و كارشناس حقوقي
آثار:
كجايي بهارك 1386
من بيشتر انار اتفاق مي افتم"دردست انتشار"
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
غزل
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ