تبليغاتX
شعر فردا
شعر فردا
شعر های طیبه نیکو و شاعران امروز و فردا
نگارش در تاريخ پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط طیبه نیکو

سلام. چند وقتی است در هوای داستان نفس می کشم. این بار با یکی از اولین داستان هایم به روز می کنم.

توی پاگرد می ایستم تا او زودتر از من از پله ها پایین برود، به راه رفتنش نگاه می کنم، من با کفش های پاشنه بلند هم بهتر از او راه می روم، جلوی در ورودی می ایستم، او رفته است تا ماشینش را از پارکینگ بیرون بیاورد، منتظرش می مانم، ناگهان صدای انفجار عظیمی به گوش می رسد ماشین ها بی خیال به مسیرشان ادامه می دهند و مغازه داران و رهگذران انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است بعد او را می بینم که روی برانکارد بیهوش افتاده است، دو تا سرباز هم با او هستند و از پای چپش خون مثل فواره بیرون می زند، به ساعتم نگاه می کنم، می دانم که هنوز به پارکینگ نرسیده است، یک بار دیگر صدای انفجار می آید، آسمان سیاه می شود. هر چه منتظر می مانم او نمی آید. بعدها می شنوم که اسیر شده است، چند بار بوق می زند تا من به خودم می آیم، در ماشین را آهسته باز می کنم روی صندلی عقب می نشینم و زیر لب به او سلام می کنم، به انبوه جو گندمی موهایش خیره می شوم و جواب سلامم را نمی شنوم.

آن سال ها نمی دانستم اسیر یعنی چه، فکر می کردم وقتی محمد مرا بغل می کند و نمی گذارد از دستهایش رها شوم اسیر شده ام، خودش می گفت می خواهم اسیرت کنم  . می گفت وقتی آزادت می کنم که بگویی چقدر دوستم داری و من با همه کودکیم فریاد می زدم  « قد یه پرنده»

معنی جنگ هم نمی دانستم فقط یادم می آید زمانی که پسرعمویم شهید شده بود مادرم هی اشک می ریخت و من که بی خیال روی لبه ی حوض نشسته بودم جیغ های عمه را می شمردم

محمد و چند نفر دیگر به مرخصی آمده بودند، توی کوچه مسابقه ی دو گذاشته بودند، گرد و خاکی شده بود که بیا و ببین، از دور محمد را دیدم داد زدم« مادر! محمد اومد» فریاد پوتین هایشان هنوز توی گوشم هست، آنها می دویدند، صدای هواپیماها را می شنیدم. یک لحظه فکر کردم توی کوچه جنگ شده است. محمد اصلاً حواسش به من نبود. همانطور که می دوید ناگهان به من خورده من روی زمین افتادم و پایم زخم شد، گریه کردم و همان موقع از جنگ بدم آمد.

من به سیاه و سفیدی موهاش خیره می شوم او اسیر شده بود و من همچنان توی کوچه لی لی بازی می کردم بعد موهای مادر هم یکی یکی سفید شدند و پدر گریه می کرد و دیگر از چشمهایش اشک نمی آمد.

از توی آینه ی ماشین به او نگاه می کنم که چقدر خاطره ی تلخ در وجودش جمع شده است بی آنکه چیزی بگوید همچنان به مسیرش ادامه می دهد. عجیب است که بعد از چند سال من هنوز هم چیزی درباره ی او نمی دانم. جز اینکه حدود 5 سال اسیر بوده است و من آن سال ها نمی دانستم اسی یعنی چه؟ این را هم اتفاقی از زبان خودش شنیده بودم، بعد وقتی دید که من ناراحت شدم با همان لحن آرام و صمیمی اش گفته بود: « فکر می کردم می دونستی و گرنه هیچ وقت نمی گفتم» .

مادر گفت: « محمد اسیر شده اونوقت تو با سرو پای پتی تو کوچه لی لی بازی می کنی؟ من به لبهایش که دیگر نمی خندیدند خیره می شوم دلم می خواهد از او می پرسیدم اسیر یعنی چه؟ دلم می خواهد بدانم زمانی که اسیر شده بود چند سالش بود؟ ازدواج کرده بود یا نه؟ بچه چی؟ بچه هم داشته؟ دلم می خواهد بپرسم وقتی ازاسارت بر می گشته دلش می خواسته اولین کسی را که ببیند چه کسی باشد، مادر؟ پدر؟ همسر؟ بچه؟ یا خواهر کوچکترش.

من هنوز هم چیزی از اسارت نمی دانم فقط حس می کنم اسارت مثل لحظه ای ست که انسان را می خواهند اعدام کنند با این تفاوت که آن لحظه زود تمام می شود اما اسارت نه.

دوباره صدای انفجار می آید. من از ماشین پیاده می شوم، سنگ می اندازم، جیغ می زنم و محمد را می بینم که شهید شده بود و خودم که میان این همه خاکستر و دود اسیر می شدم. 

* طیبه نیکو

 

درباره وبلاگ

طيبه نيكو
شاعر،داستان نويس، روزنامه نگار
وكيل دادگستري و كارشناس حقوقي
آثار:
كجايي بهارك 1386
من بيشتر انار اتفاق مي افتم"دردست انتشار"
موضوعات
آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
غزل
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ