تبليغاتX
شعر فردا
سلام یاران . این فرصت را به شعری تازه از خودم اختصاص داده ام . با لحاظ این نکته که آنچه می خوانید نوشتار اول این متن است و قطعن در ویرایش های پس از این، متن تغییراتی خواهد داشت:

پرنده های سر بریده در بغلت

با کشتزارها

 که نیمی گندم کاشته و

 نیمی آتش

            کاشکی نبارد روزی

نه از سنگین کوه ها که بر شانه هات خفته اند و

نه ازلبالب دریاها که برلب هات

نه از مه آلودجنگل ها و

پسین خنکای بندر با آوازهای شرجی

من از رود رود دامنت می آیم

از اندوه ناگفته ات با باد

از سیاووشان خفته در خاک

سیاه پوشان گیسو پریشان

مشت مشت گره خورده با سیم خاردارها

 درآتش رقصان پروانه هات

باران اگر بودم

می گریستم ترک خوردگی کویری دست های  پیرمرد را

دستم می رسید اگر

می بافتم از گوش ماهی های خلیج

گردنبندی دخترک چوپان را

تمام خاکت را در آغوش می گیرم با دست هام

هراست مباد

تو در محاصره ی بوسه های منی

خوشه خوشه زرد هم که باشد تنم

                               وطنم

   تو همیشه سبز ایستاده ای مرا

 

  * طیبه نیکو

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 8:30 توسط طیبه نیکو| |
سلام . امروز ششمین روز اردیبهشت است . من و هانيه شادمان جشن میلاد هاشم عزیز هستیم. حالا او عطر گلهای اردیبهشت را نفس می کشد.
***
این بار با شعری از دوست شاعر و جوان خوش قریحه ی شیراز وحید داور به روز کرده ام . از وی - که به شدت تریبون گریز است- قطعا بیشتر خواهید شنید . او بی سر و صدا و با شتاب به سمت شاعرانگی ناب در حرکت است...

 


کردها هوره ميخواندند
صداشان کمانچه ميزاد و
کمانچاواز صدات
عجيب نافبرشده بود انگار
با نشيد باستانشان
سکته ميزندم قند اين متن بالا اگر
نمي نويسمت شيرين

***
بايد کجاي ((سنگ آفتاب)) حدس ميزدم
پاز مکزيکي است؟
-خواهرم پرسيد -
وقتي براي روز هزارم داشت
موهاي سفيدم را ميشمرد
ازريخت و پاش
که مادرم از دستم به چناک و بعد
خانه مان که فرو ريختند و جاش
بانک تراشيدند
-ظرف چند ماه -
از کلافگي
اين شعر را ميتراشم
***
چرکتاب و خشک
به کدام چوبرخت بياويزم شلوارم را؟
حالا که به اين چوبي
روي پاهاش مي ايستد
نه! چوبرخت.... نه حتا
فردا که منتظرمت
برام کلاش هديه بيار کلاش
با يک روبان سرخ که به قنداقش گره زده باشي
تا جا که ياددارم
-بر خلاف من -
پدر بزرگ
هم داس هم چکش
با هيچ سرخ نسبت ولي
جز خون دستهاش نداشت
و بر خلاف عمو که
((مديون گاو بود بايد
ارابه بياريد))
مديون گاو نبودم
جز شاخ هاش گاه گداري که خراشي
تا جا که خيش بستم به خويش و
روزي هزار گاو
در گل تپيدم

* وحید داور قلاتی

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 7:33 توسط طیبه نیکو| |