سلام
در آستانه ی بهاری تازه و نوروزی دیگر خوشحالم و خدا را سپاس می گویم که فرصت نوشتن چند سطر دیگر یافتم امید که سال پیش رو برای همه سال سلامتی و سعادت و خوشبختی باشد و دوستان شاعر و نویسنده در این سال بهترین ها را بنویسند و در پیشگاه کلمه و کلام سربلند باشند انشاالله!
***
و اما این مجال را اختصاص داده ام به معرفی یک کتاب تازه:
"چتر عطر باران را می پراند"
مجموعه ی شعر های "سید محمد امین جعفری حسینی"
انتشارات فصل پنجم
از مجموعه کتاب های برگزیدگان جوان دومین دوره ی جشنواره ی شعر فجر
دوست و برادر خوبم سید محمد امین جعفری حسینی را به عنوان شاعری دشتستانی الاصل و ساکن شیراز می شناسیم. هر چند در طول سالیان اخیر تلاش فراوانی داشته و در حوزه ی مسایل اجرایی ادبی خدمات شایسته ای به شعر جوان فارس ارائه نموده است و گرچه رسم روزگار ماست که مهربانی را ارج ننهند اما آنان که اندک انصافی دارند قدر زحماتش را به خوبی می دانند
کتاب حاضر به گفته ی خودش قرار بوده همه کارها خصوصا شعرهای عاشقانه او را در بربگیرد اما به دلایلی در حال حاضر شامل شعرهایی از اوست که در همایش ها و جشنواره ها از او شنیده ایم. این یعنی اینکه باید منتظر کتاب های تازه ی او نیز باشیم هر چند کتاب حاضر نیز کارهای ارزشمندی را در خویش جای داده است.
در این فرصت شعری از او می خوانیم:
در تاریخی که من خواهم نوشت ، هیچگاه یاد دانش آموزان مظلوم روستای سفیلان چهارمحال و بختیاری محو نخواهد شد
با دستخط های بچه گانه
تو هم بالاخره در آتش سوختی
ابراهیم!
هی گله گله گوسفند به تپه ها بردی
آتش دست و پا کردی
به سرنوشت سیب زمینی ها فکر کردی و
خوشحال شدی
که مثل آن ها نیستی
يادت به خير
مي نشستي و
بي آنکه نُت ها چيزي از تو بدانند،
بي تماشاچي،
براي حضار ني ناله مي کردي
مثل بابا بزرگ ها
مثل خدانظر،
که گوسفندهاش
به موسيقي ديگري عادت نکرده اند
حيف شد
درس امروزمان کمي شيرين بود
درسي از نهج البلاغه
«اي مالک ! ...»
خوش به حالمان که نيستيم
يک عده بعد از ما
نشسته اند از کمبودها حرف مي زنند و
نسبت به محيط و مساحت روستا،
حجم فاجعه را اندازه مي گيرند
و گناه را به گردن آتش می اندازند
اما آتش بايد باشد
حتما بايد باشد،
تا عده اي دود بگيرند و
دادِ مان را بدهند بنويسند
بعد از کلماتي مثل وعده،
مثل هشدار،
يا مثل همين کتاب هايي که سوخت،
بنويسند کنار بابا بعد نان
بنويسند کنار بابا بعد آب
و آب از آب تکان نخورد
مي گويند،
مسوولينِ امر نقشه هايشان را زير و رو کرده اند
و همين فردا
روستامان را کشف کرده اند
و سرماي ما را
به رسميت شناخته اند
نشر اکاذيب نباشد،
عده ای
آخرين نامه هاي سرگشاده ي ما را،
روي شيشه هاي بي بخار خانه هامان ديده اند
فيتيله فردا تعطيله
حتما دستخط هاي بچه گانه ي ما
نخواندني بوده است
که تعطيلمان نکرده اند
اما
به کوري چشم دشمنان
خودِ فتيله غيرت به خرج داد
و براي هميشه تعطيلمان کرد
يادمان به خير
مطلب را به دنباله بفرستید:
سلام. چند وقتی است در هوای داستان نفس می کشم. این بار با یکی از اولین داستان هایم به روز می کنم.
■
توی پاگرد می ایستم تا او زودتر از من از پله ها پایین برود، به راه رفتنش نگاه می کنم، من با کفش های پاشنه بلند هم بهتر از او راه می روم، جلوی در ورودی می ایستم، او رفته است تا ماشینش را از پارکینگ بیرون بیاورد، منتظرش می مانم، ناگهان صدای انفجار عظیمی به گوش می رسد ماشین ها بی خیال به مسیرشان ادامه می دهند و مغازه داران و رهگذران انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است بعد او را می بینم که روی برانکارد بیهوش افتاده است، دو تا سرباز هم با او هستند و از پای چپش خون مثل فواره بیرون می زند، به ساعتم نگاه می کنم، می دانم که هنوز به پارکینگ نرسیده است، یک بار دیگر صدای انفجار می آید، آسمان سیاه می شود. هر چه منتظر می مانم او نمی آید. بعدها می شنوم که اسیر شده است، چند بار بوق می زند تا من به خودم می آیم، در ماشین را آهسته باز می کنم روی صندلی عقب می نشینم و زیر لب به او سلام می کنم، به انبوه جو گندمی موهایش خیره می شوم و جواب سلامم را نمی شنوم.
آن سال ها نمی دانستم اسیر یعنی چه، فکر می کردم وقتی محمد مرا بغل می کند و نمی گذارد از دستهایش رها شوم اسیر شده ام، خودش می گفت می خواهم اسیرت کنم . می گفت وقتی آزادت می کنم که بگویی چقدر دوستم داری و من با همه کودکیم فریاد می زدم « قد یه پرنده»
معنی جنگ هم نمی دانستم فقط یادم می آید زمانی که پسرعمویم شهید شده بود مادرم هی اشک می ریخت و من که بی خیال روی لبه ی حوض نشسته بودم جیغ های عمه را می شمردم
محمد و چند نفر دیگر به مرخصی آمده بودند، توی کوچه مسابقه ی دو گذاشته بودند، گرد و خاکی شده بود که بیا و ببین، از دور محمد را دیدم داد زدم« مادر! محمد اومد» فریاد پوتین هایشان هنوز توی گوشم هست، آنها می دویدند، صدای هواپیماها را می شنیدم. یک لحظه فکر کردم توی کوچه جنگ شده است. محمد اصلاً حواسش به من نبود. همانطور که می دوید ناگهان به من خورده من روی زمین افتادم و پایم زخم شد، گریه کردم و همان موقع از جنگ بدم آمد.
من به سیاه و سفیدی موهاش خیره می شوم او اسیر شده بود و من همچنان توی کوچه لی لی بازی می کردم بعد موهای مادر هم یکی یکی سفید شدند و پدر گریه می کرد و دیگر از چشمهایش اشک نمی آمد.
از توی آینه ی ماشین به او نگاه می کنم که چقدر خاطره ی تلخ در وجودش جمع شده است بی آنکه چیزی بگوید همچنان به مسیرش ادامه می دهد. عجیب است که بعد از چند سال من هنوز هم چیزی درباره ی او نمی دانم. جز اینکه حدود 5 سال اسیر بوده است و من آن سال ها نمی دانستم اسی یعنی چه؟ این را هم اتفاقی از زبان خودش شنیده بودم، بعد وقتی دید که من ناراحت شدم با همان لحن آرام و صمیمی اش گفته بود: « فکر می کردم می دونستی و گرنه هیچ وقت نمی گفتم» .
مادر گفت: « محمد اسیر شده اونوقت تو با سرو پای پتی تو کوچه لی لی بازی می کنی؟ من به لبهایش که دیگر نمی خندیدند خیره می شوم دلم می خواهد از او می پرسیدم اسیر یعنی چه؟ دلم می خواهد بدانم زمانی که اسیر شده بود چند سالش بود؟ ازدواج کرده بود یا نه؟ بچه چی؟ بچه هم داشته؟ دلم می خواهد بپرسم وقتی ازاسارت بر می گشته دلش می خواسته اولین کسی را که ببیند چه کسی باشد، مادر؟ پدر؟ همسر؟ بچه؟ یا خواهر کوچکترش.
من هنوز هم چیزی از اسارت نمی دانم فقط حس می کنم اسارت مثل لحظه ای ست که انسان را می خواهند اعدام کنند با این تفاوت که آن لحظه زود تمام می شود اما اسارت نه.
دوباره صدای انفجار می آید. من از ماشین پیاده می شوم، سنگ می اندازم، جیغ می زنم و محمد را می بینم که شهید شده بود و خودم که میان این همه خاکستر و دود اسیر می شدم.
* طیبه نیکو
مطلب را به دنباله بفرستید:
سلام
همانگونه که در نوشتار قبلی نیز گفتم چندی است عهده دار مسوولیت صفحه ی شعر و ادب روزنامه ی تحلیل روز هستم و در این راه همراهی صمیمانه ی دوستان ارجمند را طلبیده و منتظر همراهی سبز دوستان عزیز هستم.
راه های ارسال اثر
علاقه مندان می توانند آثار خویش را اعم از شعر-داستان-نقد و مقالات تئوریک را از طرق زیر برای این صفحه ارسال نمایند
۱-ارسال به نشانی الکترونیکی nikoo1358@gmail.com
۲- ارسال از طریق کامنت خصوصی روی همین وبلاگ با ذکر عنوان ( برای تحلیل روز)
ارسال پستی به یکی از نشانی های زیر:
۱- شیراز خیابان قصردشت-نبش خیابان عفیف آباد- طبقه چهارم ساختمان مدرسه کاراته آزادی- روزنامه تحلیل روز- صفحه ی شعر و داستان-طیبه نیکو
۲-- شیراز صندوق پستی ۱۳۳۴-۷۱۵۵۵
□ □ □
و اما شعر . گاهی پیش می آید لابه لای برگ ها و دفتر های یادداشت چیزهایی می نویسی و بعد فراموششان می کنی. امروز یکی از این کارها را یافته ام که مدت ها بود فراموشش کرده بودم...
یوسف های زیادی گم شدند
در راه راه پیراهنت
می دانم زلیخای خوبی نبوده ام
گم کرده ام تو را
در سفالینه های کبودی
که دوبیتی می نوشد هرشب از قهوه ای چشم هات
گمت کرده ام در هراس گرگ آلود شب های مصر
کوچه پس کوچه های عرق کرده ی بی هندوی ابروهات
نفرین تمام پیرزنان جادو بر من
که من رگ دستانم را
زده ام
اما این خون تمامی ندارد
انگار دامنم آه تمام مردگان این خاک را گرفته
که بوی ترنج می شنوم از گوشه گوشه ی خواب هام
حوالی پرتگاه این شعر
چاهی ست به نام گریه های گاه گاه زنی
مطلب را به دنباله بفرستید:
چندی است عهده دار مسوولیت دبیری صفحه ی شعر و داستان روزنامه ی ارجمند تحلیل روز هستم که در شیراز منتشر و در گستره ی جنوب کشور توزیع می شود.به عنوان نمونه می توانید در سایت روزنامه - که مطالب جذاب و خواندنی در حوزه های مختلف دارد- صفحه ی شعر و داستان را ببینید.
علاقه مندان می توانند آثار خویش را اعم از شعر-داستان-نقد و مقالات تئوریک را از طرق زیر برای این صفحه ارسال نمایند
ارسال به نشانی الکترونیکی nikoo1358@gmail.com
ارسال پستی به یکی از نشانی های زیر:
۱- شیراز خیابان قصردشت-نبش خیابان عفیف آباد- طبقه چهارم ساختمان مدرسه کاراته آزادی- روزنامه تحلیل روز- صفحه ی شعر و داستان-طیبه نیکو
۲-- شیراز صندوق پستی ۱۳۳۴-۷۱۵۵۵
****
۳ مرداد سالروز تولد علیرضا نسیمی است. علی جان تولدت مبارک.
سراغ آمدنت را از نسیم می گیرم و
سراغ چشم هات را از رگه های چراغ های قرمز
که انتهای خیابان را به من نمی رسانند
لبخندت را اس ام اس نمیکنی با گرمی دست هات؟
گریه کرده ای
درست شبیه وقتی که از مادر کنده می شود
روی خاک می افتد
و با سرآستین پنجم ابتدایی اش گونه هایش را...
پاک از یاد رفته اند قرمزی چشم هات
گفتم علی هم رفت و ما آدم نشدیم
تنها دلخوشی م به چند سطر مچاله
که سگدو می زنند
روی اعصاب خرد و خرابمان
سرم را برمی گردانم
علی روی صندلی عقب نشسته است
با آنکه می دانم این وقت شب
نه کتانی های پاره پوره ی من به انقلاب مب خورد
نه مسیر همیشگی او
سرم را برمی گردانم
علی نشسته است روبه روی هر پنجره ای که بسته می شود
ته همین سالن روبه رو
کجایی روزهای بی تلفن همراه
که صدایت همیشه در دسترس لحظه هایم بود
سلام جیب های پر از برف و بوران
احوال قوری چایی ما همیشه یخ زده است
گفتم علی هم رفت و ما آدم نشدیم
○
امروز پنجشنبه ی آخر سال است
علی آمده است کنار تنهایی همیشگی مان
سیاه ما پوشیده
ما هفت نفر بودیم
و او هفت گل سرخ روی قبر ما گذاشت
و کسی گفت که رفته است به انتهای هفته ها
به گورستان متروکه ی قلات
تا فاتحه ای بخواند برای من
جنازه ای که روی دست های خودم مانده ام.
* طیبه نیکو
مطلب را به دنباله بفرستید:
صدایت را نمی شنوم
فقط با فشار انگشت هام حرف می زدم
در لابه لای انگشت هات که سردند حالا
صدایت می کنم
گلفروش تو را می پیچد در مستطیلی شفاف
من جیغ می کشم
کنده می شوم از زمین که سهم تو بود
نمی شناسی ام
با آنکه سالیان دور با چمدان های پر از لبخند می آمدی حوالی تنهایی ام
بی آنکه عکسی داشته باشی از کودکی ها
یا صدایم در دسترست باشد
پیرمرد عرقریزان هل می دهد گاری خالی را
پدرم نامم را فراموش کرده است
*طیبه نیکو
مطلب را به دنباله بفرستید:
غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه وگل از درون با غچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر میکنی
کدام یک درست گفته اند
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد اوگل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
***
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا كه نام كوچك من
آغاز ميشود!
*دکتر قیصر امین پور
مطلب را به دنباله بفرستید:
پس از مدتها فرصتی شد تا به دنیای مجازی سری بزنم و از واقعیت لطف دوستان بهره مند شوم. در روزهای آتی به اتفاق همسرم آقای کرونی عازم سفر معنوی عمره و سرزمین مقدس وحی هستیم. در این فرصت از همه دوستان حلالیت طلبیده و در این فرصت شما را به خواندن کاری زیبا از عمران صلاحی دعوت می کنم:
كمك كنین هلش بدیم چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهری كه ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالی رو بذار كنار پنجره
بلكه با دیدنش یه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
تو شهرمون آخ بمیرم چشم ستاره كور شده
برگ درخت باغمون زباله سپور شده
مسافر امیدمون رفته از اینجا دور شده
كاش تو فضای چشممون پیدا بشه یه شاپره
به ما كه خسته ایم بگه خونه ی باهار كدوم وره؟
كنار تنگ ماهیا گربه رو نازش می كنن
سنگ سیاه حقه رو مهر نمازش می كنن
آخر خط كه میرسیم خطو درازش می كنن
آهای فلك كه گردنت از همه مون بلن تره
به ما كه خسته ایم بگو خونه ی باهار كدوم وره؟
* عمران صلاحی
مطلب را به دنباله بفرستید:
سلام. با شعری دیگر بهاری دیگر را آغاز می کنیم...
درست است كه از انگشت هام
ماهي مي ريزد و
از پلك هام ستاره
باور كنيد اما
نام كوچكم دريا نبوده و
سوسوي هيچ فانوسي
نسبتي ندارد با تاريكي ام
آسمان
به كلاغ ها بگوييد
اينقدر به دامن توري ام نوك نزنند
از من تا شرجي
صدها قايق برنگشته و
هزاران آواز در گلوگاه فاصله انداخته
به ترك خوردگي دست هام نگاه كن
من بيشتر انار اتفاق
مي افتم
مطلب را به دنباله بفرستید:
سلام دوستان .
۱. آخرین روزهای سال و ایام رحلت پیامبر اکرم "ص" و امام حسن مجتبا" ع" و امام رضا " ع " را سپری می کنیم که این ایام را تسلیت می گویم.
۲.امید دارم انشاالله امسال بهاری سراسر زیبایی و شادی را آغاز نماییم. ضمن تبریک بهار به همه ی شما امیدوارم هر روزتان نوروز باشد و نوروزتان سراسررنگ کامیاری و بختیاری بگیرد.
۳.و اما شعر تازه ...
" گلوی خاموش اسماعیل "
از آینه بلند می شود
غمگین
تمام قد
از آن سوی خاکریزها
اسماعیل نیامده تا
گرما گرم انگشت هاش را
به خنکای حنابندان بسپارد
تا کناری زند چارقد پولکی اشک را
از انتظار چشم هاش
باران می بارد
خون می بارد
زن می بارد
دستها و پاها ، حنجره ها
شب بود
مهتاب پشت در
اسماعیل را آورده بودند
با سوغاتی های جنگ
لب نداشت که
بگوید
بخندد
ببوسد
آوازی بخواند حتی
مین ها که به پا بوسش آمده بودند
یا دست که
تکانش دهد
بتکاند
گلبرگ ها
لای سوره ی مریم
تا کنار زند از عطر آینه
چارقد پولکی مهتاب
شب بود
مهتاب به پوتین ها که پا نداشتند
حلقه ها که انگشت نداشتند
به پیراهن آستین بلند اسماعیل نگاه می کرد و
اسماعیل
اسماعیل باگلوی خاموشش
فقط نگاه می کند
دلم برای جبهه تنگ شده است را
نگاه می کند
دوستت دارم را
موهایم را شانه کن را نگاه می کند
مهر را بر پیشانی ام بگذار
نامه هایم را بنویس
مرا به باغچه کوچک حیاط را
نگاه می کند
موهایت که سفید
خطوط در هم شکسته چهره ات
مرا ببخش را
نگاه می کند
اسماعیل
مهتاب را گریه می کند
مهتاب تمام شب را ......
* طیبه نیکو
مطلب را به دنباله بفرستید:
۱
در دست درخت،
تحفة ابر كريم
در جنگل،
خاكه برگها
كهنه گليم
مهمان طبيعتم و در سفرة ما
يك لقمه هواي پاك و يك جرعه نسيم!
شميران-48
۲
با قطار آمد
از دهكدهاي دور ...
بهار
خسته و كوفته و خاك آلود
نه كسي آمده از شهر به استقبالش
نه كسي دنبالش
گيج و تنها و غريب
دود ، از آهنها بر ميخاست
آه ، از آدمها
با قطار آمد ، از دور بهار
چمدانش را از روي سكو دزديدند!
مطلب را به دنباله بفرستید: