تحلیلی بر شعر قاب شکسته ی طیبه ی نیکو از منظر تولید تصویر
به قلم محمد حسين ابراهيمي
***
(( قاب شکسته ))
من برگ های جوانی ات را جارو می زند
باد برف های نشسته بر روسری ام را
کلاغ ها که زمستان را جار زدند
از تراش پیکرت
قاب عکسی خواهند ساخت
تاتصویر شکسته ی پیرزنی را در آغوش بگیری
که عصایی نبودی برای دست های لرزانش
*طيبه نيكو
***
پیش در آمد :
آنچه در ذهن اغلب شاعران به عنوان تصویر در شعر
تعریف شده است ، ارتباط منسجم ، بین طرح واره های تصویری و توصیف جزئیات یک
واقعه ی عینی ست .
ممکن است یک رخداد عینی با خیال تنیده شود و
تصویری شکل بگیرد ، اما در واقع این امر، ارائه ی همان تصویر به شکل دیگری ست و به
معنای تولید تصویر نیست و آنچه ارائه می گردد سطحی ست ، نه آنگونه که مخاطب به کشف
و شهود برسد.
آنچه به عنوان تولید تصویر از آن نام برده
خواهد شد ، نوعی اینهمانی بین طرح واره هاست ، که شاعر با فصل مشترکی عینی و یا
ذهنی از موضوع ها و پدیده ها ، روابط بین آنها را کشف می کند و از ذهن به عین می
رساند . تصویر از ذهن شاعر و آمیخته با اندیشه ، موسیقی ، زبان و ... آفریده می
شود و به عین می رسد و از عینیتی که خلق
کرده است ، تاویل های متفاوتی در ذهن مخاطب شکل می گیرد و شعر مدام از ذهن به عین
و از عین به ذهن می رسد و مدام در حال
اتفاق است. مانند :
گل /
فوران خون / بر تارک خنجری سبز در نطع چمن / امشب چه کسی قلب گر گرفته را به بیرون
پنجره پرتاب کرده است
( رضا
رحیمی )
شاعر ، رابطه ی بین گل و دیگر واژگان را کشف می
کند . گل با فوران خون و قلب گر گرفته ای که از پنجره به بیرون پرتاب شده است، اینهمانی
می شود . موسیقی یی که تکرار حرف (( ر )) ، (( چ )) ، (( خ )) و ... برای پرتاب
شدن و لکنت زبان از وقوع واقعه تولید می کند و رنگ هایی که هر واژه در خود نهفته
است ، با تصویر در هم می تنند و تولید زبان ، تصویر ، موسیقی و اندیشه شکل می گیرد
. و ...
چنین تصویری برآمده از فصل مشترک های طرح واره
های تصویری ، موسیقایی ، زبانی و اندیشه ای ست و خلق شده از درونیات شاعر است. نه
آنکه توصیف تصویری باشد که قبلن و به طور طبیعی در ذهن مخاطب شکل گرفته است و یا می
تواند شکل بگیرد . چرا که طبیعت سرشار از طرح واره های تصویری ست که از ذهن خالق
خلق شده است، و توصیف آنچه که خداوند خلق کرده است ، به معنای بازآفرینی تصویر است
، نه تولید تصویر . پس آنچه (( تولید تصویر )) می نامم ، تصویری ست که از درونیات
شاعر خلق شده است و زاییده ی ذهن اوست .
در اینجا
تحلیلی بر شعر (( قاب شکسته )) از منظر تولید تصویر خواهم داشت :
شعر (( قاب شکسته )) از جمله شعرهایی ست که از
منظر تولید تصویر تاویل های متفاوتی را در بر دارد . تصاویر خلق شده در این شعر
آنقدر در هم تنیده اند ، که همدیگر را در آغوش می گیرند . زبان و اندیشه تصویر را
خلق می کنند و تصویر خلق شده بیانگر اندیشه ی شاعر است . تصاویر و احساسی که در آن
نهفته است ، مخاطب را به کشف وا می دارد . چگونه کشفی :
(( من )) با نشانه ی احساسی اش ، با آوردن فعل
(( می زند )) از شعر جدا می افتد و گویی (( من )) راویی ست که شکستگی خود و معشوقه
اش را می روایاند و عشق به (( تو )) که در (( جوانی ات )) زاده می شود ، بی
شمارگونه در حال اتفاق است. (( من )) خسته و بی رمق، در نقش رٌفته گری قرار می گیرد
که جوانی ِ فنا شده ی معشوقه اش را با برگ هایی که جارو می کند و تداعی گر خزان
است ، اینهمانی می نماید و ساخته ها از حالت طبیعی خود بیرون رفته ، جادویی می
شوند و خلق تصویر شکل می گیرد . تصویری که برآمده از درونیات شاعر است و فنا شدن
به گونه ی دیگری در او جاریست. نه آنکه توصیف تصویری از پاییز باشد که نابودی در
پس آن نهفته و بارها اتفاق افتاده است. پاییز بیانگر ذهن شاعر نیست ، بلکه در ذهن
شاعر، پاییز به گونه ی دیگری اتفاق می افتد و با آمدن (( جوانی ات )) ، بهار نیز
شکل می گیرد.
(( باد )) که نشان از گذر است و معلق بودن را در
بر دارد، نقش آفرینی می نماید و (( من )) در (( روسری ام )) به خویش می پیوندد
. برف نشسته بر روسری ام ، پیری ام را خلق می نماید . (( کلاغ ها )) با ندای
شومشان ، سیاهی شان را به دنبال می آورند و (( من ِ )) سپید را تسخیر می کنند . به
ناگهان (( جوانی ات )) به خوابی عمیق فرو
می رود و : زمستان است / هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... در ذهن مخاطب شکل می گیرد و ارجاعی برون متنی
اتفاق می افتد.
و اما بعد، شاید (( جوانی ات )) درختی ست، که
قرارمان زیر سایه اش اتفاق می افتاد . درختی که دیگر (( تو )) نیستی ، و (( من )) خزانش
را به نظاره نشسته ام . ناگهان همه چیز از قاب عکسی فوران می کند که (( من )) و ((
تو )) خاطراتمان در آن نقش بسته است و (( من )) به روایت آن می برخیزد . قاب عکسی
که شاید پای منِ دیگری در بین بوده است و به شکستن خاطراتمان برآمده است .
و اما بعد، شاید درخت معشوقه ی (( من )) باشد و
تویی وجود نداشته باشی . (( تو )) در قالب درخت خلق شده باشی و زاییده ی توهمات ((
من )) . (( من )) به در ختی عشق می ورزم که جوانی ام را با او قرار می گذاشته ام ،
اما آواز کلاغ های شوم ، تسخیرش می کنند .
چگونه درختی ، چگونه درختی که (( تو )) باشی
و سال های جوانی ام ، در قابی از تن ات حک می شود. چگونه درختی ، چگونه درختی ،
خفته بر تپه ای آرام و ماه آهسته از پشت آن می گذرد.تپه ای که شاید نشانه ی
آرامگاه (( من )) باشد یا آرامگاه (( تو )) و شاید درخت ، نمادی از رستاخیزی (( من
)) و (( تو )) باشد .
(( جوان
)) از بهار می آید و (( من )) پاییزش را به نظاره می نشیند .(( من )) در زمستان
راوی پیری اش می شود و آنجا که (( تو )) تصویر شکسته ی پیرزنی را در آغوش می گیری
، گرمی عشق شکل می گیرد و تابستان اتفاق می افتد . چهار فصل زندگی (( من )) و (( تو
)) چقدر جادویی به روایت کشیده می شود . روایتی که راوی اش گاهی (( من )) هستم و
گاهی (( تو )) و آنگاه که بی قراری تو ِمخاطب در شعر جاری شود ، بی گمان راوی اش
تو باشی .
براي مشاهده ي مطلب فوق در روزنامه ي جام جم: كليك بفرماييد.
براي مشاهده ي مطلب فوق در وبلاگ آقاي ابراهيمي: كليك بفرماييد.